|
|
و خدا بود و یکی چگونه میتوانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش میکنند٬ هست. خدا کسی که احساسش کند نداشت. خوبی ها همواره نگران که ان را بفهمد. و زیبایی همواره منتظر کسی است که به او عشق ورزد. و قدرت نیازمند کسی است که برابرش رام میگردد. و غروز در جستچوی غروری است که ان را بکشند. و خداوند عظیم و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور. اما کسی نداشت..... و خدا افریدگار بود. و چگونه میتوانست نیافریند. و با نبودن چگونه توانستن بود؟ و خدا بود و با او عدم بود. و عدم گوش نداشت. حرف هایی است برای گفتن که اگر گوش نبود٬ نمیگوئیم. و حرفهایی است برای نگفتن..... حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند. و سرمایه هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد........ و خد برای نگفتن حرف هایی بسیار داشت. درونش از انها سرشار بود. و عدم چگونه میتوانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عدم. جز خدا هیچ نبود. در نبودن ٬ توانستن بود. با نبودن ناتوان بودن. و خدا تنها بود. هر کس گمشده ای داشت. و خدا گمشده ای داشت دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط : ندا | جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 | 17:17 | + | موضوع: يك شعر ناب |
درخت صلح مینویسم شعری بر صفحه این روزگار کهن
زیباتر از گل بهار و به پاکی اب روان شعری مینویسم که درختی شود پربار و سبز میوه هایش شادی محبت و مهر صفاست ریشه اش در خاک وفاست برگهایش همه از جنس محبت باشد سایه بانی شود بر رهگذری خسته از درد فلک تنه اش را به استواری قدم هایم خواهم ساخت که وقتی رهگذری تکیه دهد رنج رخت بربسته برود ٬ برود تا دور تا دور دست ها قایقی از تنه اش خواهم ساخت تا بروم به شهر مهر و صفا که همشهریانم احساسی به وسعت اقیانوس عشق و وفا داشته باشند قاصدکی خواهم شد تا بپرد برود تا انجایی که وسعت عشق بی انتها باشد اری همراه خواهم شد با رود روان تا اقیانوس مهر و صفا تا اقیانوس مهر و وفا نوشته شده توسط : ندا | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 | 20:11 | + | موضوع: ستاره دنباله دار دست نوشته های من |
عکسهای رویایی برای رویاپیشگان
نوشته شده توسط : ندا | شنبه هشتم تیر 1387 | 21:21 | + | موضوع: عکس عاشقانه و رمانتیک |
عکسهای عاشقانه
نوشته شده توسط : ندا | شنبه هشتم تیر 1387 | 21:7 | + | موضوع: عکس عاشقانه و رمانتیک |
دخترک و عشق و ساحل و ابد ذهنم دخترکی کوچکی هست که هر روز صبح روی ساحل با انگشتان ظریف و کوچکش هر روز صبح از اول ساحل عشق تا اخرش را اسم عشق مینوسد هر روز صبح با افتاب پیمان بیداری بسته زودتر از او می اید منتظر است نقشی بروی ساحل و شنهایش میکشد شاید جاودانه شود ولی موج کوچکی خرابش میکند ولی هر روز صبح باز مینوسد باز می نویسد عشق به او نیرو میدهد پس مینوسد با انگشتان کوچکش معجزه عشق را درک کرده و مینوسد عشق تا ابد باقی است و من تا ابد خواهم نوشت عشق عشق عشق معجزه رخشان خدا
نوشته شده توسط : ندا | سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | 2:15 | + | موضوع: عشق فقط عشق |
بگو زيباترين حرفت را بگو
شكنجه پنهان سكوتت را اشكاره كن و هراس مدار از ان كه بگويند ترانه ي بيهوده مي خوانيد چرا كه ترانه ي بيهودگي نيست چرا كه عشق حرفي بيهوده نيست حتا بگذار افتاب نيز نيايد به خاطر فرداي ما اگر بر ماش منتي است٬ چرا كه عشق٬ خود فرداست٬ خود هميشه است. نوشته شده توسط : ندا | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | 18:29 | + | موضوع: يك شعر ناب |
|
|